یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۹

به مناسبت هشت مارچ؛ هیچ زنی را به جهنم نمی‌برند

هیچ زنی را به جهنم نمی برند

زیبایی

عشق

زندگی

که جایش در جهنم نیست !

پشت پلک هر زنی بهشتی نامریی مخفی شده

برای مردی نامعلوم

زنان با یک چشم به هم زدنشان

جهنم را به هرج و مرج میکشانند !

فرشته‌های عذاب

مذابهای اهن

سرب‌های داغ

دریاچه‌ی شراب می‌شوند

بهشت خدا تعطیل خواهد شد

حوریان

باغ‌های انگور

روی دستش باد خواهند کرد

نه

خدا هیچ زنی را به جهنم نمی‌فرستد...

 

ابوالفضل کهنسال

شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۹

شلیک‌های هوایی جمهوریت

 

محمد اشرف غنی، رئیس جمهوری یک بار دیگر بر انتقال قدرت از طریق انتخابات تاکید کرد و گفت که این یک اصل غیرقابل "معامله" است. آقای غنی که برای گشایش سال سوم دور هفدهم مجلس با جمعی از رهبران جهادی به شورای ملی رفته بود، تاکید بر ادامه حکومت کرد. او هر گونه اقدامی  غیر از این را "غیرقابل معامله" خواند. این گونه سخنان، در دوره حکومت آقای غنی بارها گفته شده است، او پیش از این نیز با آزادی زندانیان طالبان مخالفت و آن را خط سرخ عنوان کرده بود؛ خطی که آهسته آهسته رنگ باخت و منجر به آزادی پنج هزار زندانی گروه طالبان است.

هر چند این تصمیم با راه‌اندازی جرگه مشورتی صلح، به نوعی مشروعیت گرفت اما در پشت این ماجرا، فشار ایالات متحده برای آزادی زندانیان گروه طالبان بود.

رئیس جمهوری هر چند اکنون انتقال قدرت را غیرقابل معامله می‌خواند، اما اگر ایالات متحده امریکا، حکومت را تحت فشار قرار دهد، امکان اینکه تن به انتقال قدرت به غیر از انتخابات داده شود، زیاد است. اما نکته‌ای که می‌تواند برگ برنده آقای غنی باشد، همراه کردن سایر احزاب، رهبران جهادی و سیاسیون کشور با خود است. طرحی که اکنون جریان دارد و شماری از رهبران جهادی در کنار آقای غنی قرار گرفته‌اند. 

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

ترجمه متن هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما) به کمیسیون مستقل انتخابات


هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان (یوناما)
دفتر نماینده خاص دبیر کل ملل متحد
10 نوامبر 2019

محترم خانم نورستانی، 

هدف این نامه ابراز رسمی نگرانی شدید سازمان ملل متحد در مورد رفتار کمیشنر مولانا عبدالله در جلسه ای که اخیرا در تاریخ 5 نوامبر 2019 برگزار گردید می باشد. در این جلسه تعدادی از مشاوران تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات ملل متحد (UNESP) و همچنین دو تن کمیشنران بین المللی که حق رای ندارند، بعلاوه شخص شما و دیگر کمیشنران کمیسیون مستقل انتخابات و مقامات ارشد درالانشای کمیسیون مستقل انتخابات اشتراک داشتند. 


مشاروان تخنیکی پروژه حمایت از انتخابات و کمیشنران بین المللی هنگام برگزاری این جلسه شاهد اظهارات کمیشنر مولانا عبدالله علیه آقای بشیرعلی، مدیر دیتابیس مرکز ملی شمارش آرا، بودند که شامل تهدید مستقیم به مرگ و همچنین اشاراتی موهن درباره مذهب و قومیت آقای علی بود. سازمان ملل متحد این نوع رفتارها را کاملا غیرقابل قبول و شدیدا مغایر با ماده 17 قانون انتخابات، که بیان می دارد اعضای کمیسیون انتخابات ملزم به احترام به عالیترین منافع کشور و مفاد قانون اساسی در تصمیم گیری های خویش هستند می داند: و هرگونه تبعیض و تعصب براساس نژاد، قومیت، دین، حزب، زبان، مذهب و جندر را نفی می کند. قانون انتخابات همچنین تصریح می کند که مطابق ماده 16 (1)(8)، یک عضو کمیسیون در شرایط ذیل می تواند خلع وظیفه گردد: (8) عدم رعایت مفاد ماده 17 این قانون.

درک ما این است که این اولین باری نیست که کمیشنر مولانا عبدالله چنین رفتار اهانت آمیز را در جلسات و تعاملات در داخل کمیسیون مستقل انتخابات انجام داده است اما این اولین بار است که کارکنان ملل متحد شاهد چنین رویدادی بوده اند. بنابراین ما از کمیسیون درخواست می کنیم تا عاجلا اقداماتی را به منظور رسیدگی به رفتار کمیشنر عبدالله با رویکردی که وی را پاسخگو سازد روی دست گیرد.  

در حالی که سازمان ملل متحد کاملا متعهد به حمایت از کار کمیسیون مستقل انتخابات و همکاری با دیگر کمیشنران است، نگرانی کارکنان ما و همچنین کارمندان کمیسیون مستقل انتخابات به دلیل فضای کاری مسموم به وجود آمده توسط رفتار کمیشنر مولانا عبدالله ما را ناچار به بازبینی تعاملات روزانه ما با کمیشنر مولانا کرده است. بدین منظور، ما این حق را محفوظ می داریم تا اقدامات محتمل بعدی را براساس تصامیم کمیسیون مستقل انتخابات در پاسخ به این رویداد انجام دهیم. 
ما امیدواریم که کمیسیون مستقل انتخابات اقدام مناسب و به موقع را برای رسیدگی به این مسئله جدی در مطابقت با قانون انتخابات و دیگر لوایح و مقررات حاکم بر فعالیتهای کمیسیون مستقل انتخابات روی دست گیرد. 

امضاء شده توسط
تادامیچی یاماموتو 
نماینده خاص سرمنشی ملل متحد برای افغانستان 

                                                                                             به: حوا علم نورستانی
                                                                                             رئیس کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان
                                                                          
                                                                                             کابل

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۷

تابو

کاندوم داری؟ -   
کاندوم برای چی می‌خواهی؟ -
به چشمانش زُل زدم و با خود گفتم زن و خواهرش چه تقصیری داره؟ از دواخانه بیرون شدم
تصویر بی‌ربطه؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۷

دوم اسد؛ تصمیمی بزرگ


میلان کوندرا در کتاب «بار هستی» نوشته: "هیچ وسیله‌ای برای تشخیص تصمیم بزرگ وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می‌کنیم. مانند هنرپیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه می‌شود.

آری؛ برای تظاهرات دوم اسد نیز وسیله‌ای وجود ندارد که بزرگی آن تصمیم را تشخیص دهد. آنان برای روشنایی و عدالت آمده بودند به درستی که عدالت و روشنایی مقیاس ندارد.

همه بدون تمرین پا به میدان گذاشتند و علیه استبداد بانگ برآوردند ولی طاغوت زمان تحمل نتوانست و منفجر کرد خود را.


یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۶

نگاه خدا


راه پستی و بلندی فراوانی داشت، وقتی فکر می‌کردم که ذی الحجه چقدر نزدیک است و حجاز دور، خستگی و تاریکی شب را فراموش می‌کردم و بی وقفه گام بر می‌داشتم تا این‌که صبح به مقصد برسم.
آخرین کاروان قرار بود خروس خوان بعد از ادای نماز حرکت کند، اگر از کاروان باز می ماندم، روی برگشت به روستا هم نبود، به همین دلیل گام‌هایم سریع‌تر می‌شد بدون اینکه بیمی از تاریکی داشته باشم. به سرعت می رفتم که صدایی گفت: سیاهی کیستی؟
بدون اینکه پاسخی بدهم به سمتم یورش بردند و مرا محاصره کردند.
راه گریزی نبود، خواستم فریاد بزنم و بگویم خدایا به دادم برس... که چشمم به چشمان خدا اُفتاد، نگاه نافذی داشت. اُبهت از او می‌بارید.
با خود گفتم الان است که راه را بر زائر خود باز خواهد کرد و این اهریمنان را از بین خواهد برد اما او همچنان نگاه می کرد و انگار منتظر دوئلی بود، شاید می خواست توانایی مرا بسنجد. اما آنان که یکی نبودند، ده تن؛ نمی دانم شاید هم بیست یا سی تن بودند تا دندان مسلح.
حلقه تنگ تر و تنگ تر شد و یکی از آنان تیغی را زیر گلویم فشرد، خون فواره زد و آنان زیر خون جشن گرفتند، شادی و هل هله می کردند همانند کودکی که زیر باران بهاری ذوق می کند.
عکس تزئینی

باران کمی شدید شد، اما انگار بوی خاک و نم نم باران مرا مست کرده بود، دستانم را باز و صورتم را به سمت آسمان گرفته بودم و بین نهال های کوچک بادام می دویدم. چندین نهال هم بر اثر بی احتیاطی من شکست؛ پدرم زیر ایوان ایستاده بود و می خندید. نمی‌دانم، شاید بوی باران او را نیز از خود گرفته بود.
خدا همچنان نگاه می کرد.
هر لحظه محفل آنان گرم‌تر میشد و بدن من سردتر. بی رمق افتادم، چشم به چشمان خدا دوختم و از او طلب کمک کردم اما خدا همچنان نگاه می کرد. نمی دانم شاید بوی خون او را نیز از خود گرفته بود. نه، نه!! این خون است، باران بهاری دایکندی که نیست هر انسانی را از خود بی خود کند. زبانم لال، او که انسان نیست. خداست. در قران نوشته شده او سمیع البصیر است.
سالیان دور، خیلی دور؛ آن زمانی که قران نبود، خداوند وقتی دید که قومی مستبد شده، آنان را در رود نیل غرق کرد، قومی دیگر را زیر کوه کرد و بر سپاه ابرهه اَبابیل فرستاد. نمی دانم، شاید چهل دختر ارزگانی طلب کمک نکرده بودند که طاغوت بر انان چیره شد. اگر آنان از خداوند کمک می خواستند، خدا بین سپاهیان طاغوت و چهل دختر ارزگانی که برای حفظ پاکدامنی خود قصد داشتند به تَه دره پرواز کنند، دریایی می کشید. آری خدا تواناست.
بدنم سرد شده بود، رمقی نمانده بود، ولی تصمیم گرفتم که این بار لب به سخن بگشایم تا باشد او بشنود و ابابیلش را برای نجات من بفرستد. لب نگشوده بودم که از گوشه ای دیگر، خیلی دورتر از من، صدای محزونتر پرسید تا چه زمان می خواهی نگاه کنی؟

اما خدا همچنان نگاه می کرد...

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۶

جهاد النکاح


کلید را بر گردنم انداخت و گفت: هفتاد و دو حوری در بهشت انتظارت را می کشند، و ادامه داد، می دانستی جماع با حوری ها هفتاد دو سال طول می کشد، آن هم نه این سال ها، هفتاد و دو سال نوری؟! سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم نه! و ادامه دادم مولوی صاحب، آن حوری ها زن‌اند و من هم ... که سخنم را قطع کرد و گفت: تو...؟

گفتم آری؛ نامم معروفه است نه عبدالمعروف! سال پیش پدرم کشته شد و برای اینکه از شر روزگار در امان باشم چهره دگرگون کردم. موهایم را کوتاه کردم و به باد سپردم تا دخترانگیم را حفظ کنم. لباس هایم هم کوتاه شد تا دست ناپاکان از من کوتاه شود.

دیگر اجازه نداد با او درد دل کنم، دستم را محکم گرفت و به سمت سنگر کشید.


کوهی از فکر بر سرم خراب شد؛ سه سال پیش پدرم دستم را گرفت و از کوچه به داخل خانه اورد و رو به من کرده و گفت: معروفه تو نُه سال شدی! تو دیگر بزرگ شدی، نباید اجازه بدهی نامحرم دستش به تو بخورد تا زمانی که تو را به نکاح یک فرد مومن در آورم...

درد شدیدی را حس می کردم و مولوی هم انگار کوهی را کنده باشد تند تند نفس می زد و بعد از مدتی بریده بریده گفت: تو به حکم خدا و رسولش در نکاح مجاهدان هستی و از دروازه بیرون شد.


صدایش می آمد که می گفت: ابوزید بیا معروفه منتظرت است...

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۵

حسی خوب اما بدون لذت!

وقتی دیدم هیچ همکاری داخل اداره نیست، رفتم پیشت میزی نشستم و لنگ هایم را روی میز گذاشتم و خود را روی چوکی/صندلی وارهاندم و گوش و جان سپردم به یکی از آلبوم های سپیده رئیس سادات. گرمای بخاری هم برای القای یک حس خوب همکاری می کرد.
- سلام
- بگو!
- رئیس گرامی به همی درخواستی یک نظر بندازین
با گوشهی چشم اشاره به نقطه ای کردم که باید ورق گذاشته می شد.
- بانش ]بگذار[ روی میز!
دیدم مستاصل گفت: صایب! یک نظر باندازین شاید زیاد وقتتان ره نگرفت
- مگر نمی دانی که کمپیوترم در حال " پروسسینگ اَند پروگرامینگ فور فیوچر" است؟ با شست پایم اشاره کردم و گفتم: برآی!!

پایم به کمپیوتر خورد، چشم باز کردم دیدم روی مانیتور کاغذی چسپانده شده و نوشته: یک پیاله چای نیاز بود و تو خواب؛ حالی برو برای همیشه خانه تان بخواب."

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۵

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم که من بسیار کودن هستم اما همیشه پشتیبان های سیاسی و قومی ام سرپوشی بوده است بر بلاهت هایم.
یادم آید که وقتی وارد دانشگاه شدم، روزهای اول تحصیل، مدیر تدریسی امد و به من گفت: برای یک بورسیه امریکا معرفی شدی! ذوق زده شدم و خود را در خیابان های نیویورک دیدم و با فخر به همصنفانم گفتم: من می روم امریکا! این میز و چوکی مال شما باشه...!
من نه تنها در امتحانی که سفارت گرفت قبول نشدم، نزدیک بود -اگر پشتیبان های سیاسی و هویت قومی ام نبود- از دانشگاه هم ناکام بیرون شوم.
راستی در امتحان بورسیه یکی دیگر که از قوم و تباری دیگه بود خود را با هزار مشکل به سفارت رساند و با نمره ای بالا به نیویورک رفت.
ان سال گذشت؛ وارد صنف دوم شدم ولی این بار کسی نتوانست از ناکامی ام جلوگیری کند. فاجعه بار تنبل و کودن بودم. سال دیگر را نیز در همین صنف خواندم باز هم نزدیک بود که فاتحه ام را برای دانشگاه و دانشجو بودنم بخوانند که وزنه های سیاسی و قومی ام به دادم رسیدند.

بعد از ان با هزار مشکل دانشگاهی که دیگران در 4 سال می خوانند، من شش ساله به پایان رساندم.

اکنون من معاون وزیرم و آن بی شعوری که در امتحان بورسیه کامیاب شده بود، یک مامور دون پایه اداره من!!


یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۵

نامه ای به رئیس جمهوری

جناب جلالتماب رئیس جمهوری!
درود بر شما باد!
امیدوارم که از گزند همه حوادث محفوظ باشی و روزگار بر وفق مرادت باشد. چند دقیقه ای را می خواهم مصدع شوم و از این بابت پیشاپیش از حضور انورتان پوزش می طلبم.
عالی جناب!
می خواهم عرض سخنم را با جمله ای از جان لاک آغاز کنم؛ او گفته: "هر جا قانون پايان مي يابد، خودكامگي آغاز مي شود." حال نمی دانم از کجای این بی قانونی بگویم؟ از کدام درد؟ نمی دانم از وعده های پوشالی بگویم؟ یا از تقبیح های کذایی؟
ولی می دانم که بیشتر از دو سال است که بر اریکه ی قدرت نشسته ای و قانون همچو برگ های پاییزی زیر پایت خش خش می کند و خرد می شود و حضرت والا سر به هوا بدون اینکه درد این مردم را حس کنی هنوز آن قهقه های معروفت را داری و دور از چشم مادری که بر سر پیکر خون آلود فرزندش اشک می ریزد، قاه قاه می زنی!
حضرت والا!
یادت است آن روزی را که برای گرفتن یک رای به تک تک روستاها سرک می کشیدی و با آن حنجره طلایی ات بارها می گفتی "هیچ افغان از افغان دیگر برتر نیست"! یادت است که می گفتی زندان جغرافیایی آن ولایت ها را می شکنی؟ یادت است که می گفتی در دسترخوان هایتان تغییر می آورم؟ فکر کنم یادت رفته است!! من معتقدم، نه، ما معتقدیم که اگر یادت نمی رفت، جامه عمل می پوشاندی. چون با عزمی راسخ پای صندوق های رای رفتیم و رای دادیم.
آقای رئیس جمهوری!
از گذشته های می گذریم، آنچه را گفتم بنا را بر آن می گذارم که بر اثر کهولت سن یادت رفته باشد؛ اما سوال اینجاست که به نظر شما ممکن است قانونی از قانون دیگر برتر باشد؟ به طور نمونه: قانون سرپرستی با قانون راهنمایی و رانندگی فرقی داشته باشد یا قانون شناسنامه های الکترونیکی از قانون جزا برتری؟
می دانم که هر عقل سلیمی می گوید نه و شما هم می گوید نه! اما نمی دانم چرا قانون را نقض می کنی؟ باز هم مثالی می آورم، اگر راننده ای بدون جواز رانندگی کند بر اساس قانون جریمه می شود و شاید وسیله اش هم ضبط شود، اگر کسی حقی را تلف کند، به زندان انداخته می شود اما بیشتر از دو سال است که بر اریکه قدرت تکیه زده ای اما بعض از وزارت هایت بدون وزیر است، شهر چند میلیونی کابل بدون شهردار، برخی ولایت ها بدون والی!! می دانم سرپرست دارند ولی براساس قانون یک فرد فقط "دو" ماه می تواند سرپرست باشد.
رئیس محترم!
بدان و آگاه باش که حکومت های خودکامه و توتالیتر پایدار نیست بلکه پای دار خواهد رفت!!
غنی عزیز!
یک درد دل کوچک دیگر! دیگر از داشتم داشتم نگو کمی از دارم دارم بگو.
همیشه از قدمت تاریخی پنج هزار ساله سخن می زنی. فهمیدیم که 5 هزار سال تاریخ داریم؛ کمی لطف کن بگو که در آینده چه خواهیم داشت. اگر ما بدانیم که در آینده چه خواهیم داشت، دگر در دریای اژه خوراک ماهیان و یا آن سوی دریا، ظرفشوی نمی شویم!
این است تاوان رفتن به پای صندوق های رای؟
پایدار باشی و خرم.


علیرضا احمدی

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۵

خبرنگاری در کابل به دار آویخته شد


خبرنگاری در خیابان آزادی بیان شهر کابل شب گذشته به شکل مرموزی به دار آویخته شد.
فرمانده پولیس کابل می گوید که به صورت دقیق انگیز و علت مرگ این خبرنگار مشخص نیست ولی به احتمال قوی خودکشی بوده است.
او به رسانه ها گفته است که از وی متنی باقی مانده است که احتمال خودکشی را بالا می برد ولی مشخص نیست که این متن متعلق به او است یا خیر.
پولیس تحقیقات خود را در این زمینه آغاز کرده است.
در متن منسوب به این خبرنگار متوفی، نگاشته شده است که "در زنده بودنی که نوع دوستی و عاطفه مرده باشد، مرگ بهترین گزینه است."
او به رویدادهای زیادی که دیده است اشاره کرده و در قسمتی نوشته است: "زنی خود را می فروشد تا زندگی بخرد؛ البته زندگی نه، زنده بودن؛ می فروشد تا نفسش بالا رود و ممد حیات شود."
در این نوشته از زن بارگی مردان انتقاد شده و گفته است: "مردان زن باره را نمی توان به هیچ موجود زنده ای تشبیه کرد چون تشبیه آنان جفایی در حق حیوان هاست، انسان که هیچ."
او گفته است می خواهم با مرگ خود دیگر شاهد زندگی بدون عاطفه نباشم. من می میمیرم تا شاهد نباشم با تن فروشی، زندگی را خریدن.
بدرود زندگی بدون عاطفه.
در اخیر قسمتی از شعر «کارو» را نوشته است: خداوندا! تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است؛ چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.




دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۵

به سوی رستگاری

هوا گرم نبود ولی عرق بر پیشانی ام خانه کرده بود، سکوتی سرد نیز فضا را ملتهب تر؛ نفسم را آرام زندانی کردم تا شاید بتوانم کمی با جو حاکم مبارزه کنم، با خود گفتم روزهای آغازین پاییز می تواند چقدر دل انگیز باشد.
ضربان قلبم تند می زد اما ثانیه ها دیر گام بر می داشتند از سوی دیگر هزاران فکر، آرزو و رویا بر پرده خیالم جولان می دادند و همچو برق می گذشتند.
... هر وقت آیه ای نازل می شد، اسب کمرش خم می شد و پیامبر خیس عرق. آیه ها بر پیامبر نازل می شد و به او آینده ای روشن را نوید می داد. غار حرا، معیادگاه رستگاری او بود.
قرار نبود بر من آیه ای نازل شود ولی بار این سکوت بر شانه هایم سنگینی می کرد.
پیامبر با جبرئیل بود و من در جبرئیل، او تنها نبود و من هم نبودم. او قرار بود در برابر امتش مسئول شود و من قرار است در برابر وجدانم.
شاید هم آیه آن آیه نیست این هم آیه ای باشد.
فرشته ای فرود می آمد و سکوت پیامبر را می شکست و من هم باید این هبوط را تحمل می کردم تا سکوت را بشکند.
سکوت شکسته شد، من به دنبال دست و پاهایم بودم...


شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۵

ترجمه یک نگاه

لباسش لجن آلوده شده بود، از نظر فیزیکی کمی معلول به نظر می رسید؛ به سمتم نگاهی کرد ولی چیزی نگفت.
نگاهش را یاری ترجمه کردم؛ اشکی که در چشمانش حلقه زده بود، بیشتر وادارم کرد تا جواب نگاهش را بدهم و به کمکش بروم.
- مرض داری؟ چرا بچه ادم وری راه نمیری؟ سیل کو، کالایش ره چتل کدی.
- تو ره چی!
گوشش را صد و هشتاد درجه چرخاندم، صدای عرعرش کل کوچه را گرفت. گستاخی دوباره اش مجبورم کرد که لگدی دیگر از جانب خود نثارش کنم.
او همچنان عر می زد به سمت کودک دیگر نگاهی کردم ولی این بار چیزی دریافت نکردم که راضی بود یا نه.
کمتر از پنجاه متر جلوتر دری باز شد، زنی داخل کوچه شد: چی شده تو ره؟
کودک همچنان به گستاخی خود ادامه می داد و به من اشاره می کرد ولی این بار گوش هایم کر شده بود و بیشتر حواسم خلاصی از معرکه بود.
زن به داخل خانه خزید و چند بار بلند بلند گفت: صبور جان! تو یک دفعه بیرو شو.
می دانستم صبور بیاید، صبوری نمی کند؛ سنگی ره به داخل جوی فاضلاب انداختم و شلوارم را لجن آلود کردم.
صدای زن می آمد که می گفت از دست این لندغرها روز نداریم، برو ببین بچه ره به چی روز انداخته...
کمی از دروازه خانه شان رد شده بودم.
-ایستاد شو!
صدایش خیلی آمرانه بود، ضربان قلبم تند شده بود، با خود گفتم برگردم و بدون کدام کلامی پدر را نیز به سرنوشت پسر گرفتار کنم و کوچه را مثل باد ترک کنم. ولی ان طرف ماجرا حسی می گفت: برو باهاش گپ بزن، حالا آمدی به سر کوچه نرسیدی که کسی دیگه جلویت را گرفت، باز چی می کنی؟ سرم را برگرداندم.
- تو خجالت نمی کشی با ایی قد و قواره؟
- چرا؛ خجالت می کشم، ولی نه از قد و قواره خود، از اینکه تو نتانستی یک بچه سالم تربیت کنی بعد بفرستی داخل جامعه. ببین کالای او بچه ره چی رقم کده!
- اونا اوشتوک استند، با هم مزاق-مزاح- دارند.
- با مه که نداره، کالای مره ببین.
- خوده لوده نساز، اشتوک نادان اس، یگان اشتباه می کنه، تو نباید خر وری دَ سرک لگدک کنی.
من با خونسردی کامل گفتم: درست اس، ولی چن دقه بعد با یک اشتوک دیگه می آیم که شیشه های خانه تو ره کلشه میده کنه، باز اگه تو خر وری لگدک نکدی او وقت قبول می کنم.
- برو اینجی اِستاد نشو، که همی حالی ....
- کوچه ره خریدی؟
به چشمانم زُل زد و من نگاهش را ترجمه می کردم.

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۵

روایتی از دوم اسد (جنبش روشنایی)

... خیمه برپا شد، اخرین عکس خود را گرفتم و حرکت کردم.
بین راه به تیتر خبر فکر می کردم. رویداد دوم اسد، زوایه های زیادی برای تیتر زنی داشت ولی بیشتر از همه در ذهن من "خیمه برپا شد؛ جنبش روشنایی به سمت تظاهرات نامحدود گام برداشت" خطور می کرد.
غذا آماده بود و داشت سرد می شد از طرف دیگر ممکن بود خبر نیز سرد شود، باید تشنگان عدالت و استبداد ستیزان باخبر می شدند که در کابل چه گپ است، چه شده و چه خواهد شد ولی ترشحات بزاقی ام بر تراوشات مغزی ام چیره شد، ناخوداگاه مسیر را از سمت کمپیوتر به سمت دسترخوان تغییر دادم.
آخرین لقمه های غذا بود که صدایی مهیبی، ساختمان ما را در پل سرخ لرزاند.
صدای پاهایی که برای ارضای کنجکاوی شان با شتاب به سمت پشت بام آپارتمان می رفتند، شنیده می شد، همزمان با شنیدن صدای پاها به خود نهیب زدم: علیرضا! مثبت اندیش باش، خداوند عدالت خواهان را دوست دارد. با خودم کلنجار می رفتم که تلفنم زنگ خورد؛ صفحه تلفن محمد ناظری را نشان می داد. در راهپیمایی محمد را دیده بودم و چند قدمی را با هم شعار دادیم.
- سلام حاجی
- سلام، خوبی علی؟
- اره، خوبِ خوب.
- دَ تظاهرات انفجار شده... باش مه به علی احمدی زنگ بزنم او کجاست...
نمی دانم دیگر چیزی گفتم یا نه! فقط یادم می آید که کفر می گفتم.
من هم سریع به جلیل زنگ زدم؛ او خوب بود ولی توان گپ زدن نداشت، صدای ناله، آه و واویلا از تلفن او منعکس می شد، یکی بلند صدا می زد: خدایا کمک کن! تلفن را قطع کردم.
گلویم خشک شده بود و لقمه در دهانم شخ/ سفت. دستم می لرزید، کمپیوتر را روشن کردم، فیسبوک بوی خون می داد، همه چیز تغییر کرد، تیتر هم عوض شد.
وقتی از سرک کارته سه به سمت دهمزنگ چرخیدم؛ باد، بوی خون را به سمت جنوب می برد؛ رکیک ترین الفاظ ناخودآگاه از زبان بیرون شد، حیا بریده شده بود، از استاد رضایی، استاد دانشگاه ابوریحان و محسن هم هیچ شرمی نداشتم، بغض گلویم را سخت می فشرد. مردم دسته دسته به سمت وقوع رویداد می رفتند، هراسان بودند، گام هایشان می لرزید و در چشمانشان اشک حلقه زده بود.
زمین سرخ بود، از پیکر خونین و یا بی جان عدالت خواهان خبری نبود، همه را برده بودند اما اشیاءشان در گوشه و کنار سرک پراکنده بود، پرچم سه رنگ کشور سر تعظیم فرود اورده بود، در جوی کنار سرک خون جریان داشت، خون کسانی که چند لحظه ی پیش برای عدالت خواهی به میدان دهمزنگ آمده بود. همه چشمان تر بودند، آنی که نبود، رمقی نمانده بود.
دستانم را داخل جیبم می کردم و گاهی هم در بغل می گرفتم تا لرزشش محسوس نباشد، از پیاده رو به ضلع غربی میدان رفتم، همه جا خون بود و همه چشمان اشک الود.

کاغذی را دیدم خون آلود که روی آن نوشته شده بود «ما را حذف نکنید» از خونی که جاری شده بود، می شد حدس زد که حاملش حذف شده است. بغض در گلویم ترکید، بی صدا گریه کردم، توان چشمانم کم شد، دیگر نمی دیدم، فقط بوی خون بود.
پرچم را در محل وقوع انفجار پهن کردند و قرار شد که همه اشیای باقی مانده از عدالت خواهان و استبداد ستیزان را روی آن جمع آوری کنند.
خبرنگاران گروه گروه می امدند و فاجعه رخ داده را ثبت تاریخ می کردند و برخی انان مستقیم خون را به سمت ماهواره پرتاپ می کردند تا باشد که ان سوی مرزها و یا شاید هم ارگ با خبر شود.
کفش های کودکان، مردان و زنان، لباس های پاره و خونی، کوله پشتی، کتاب، چپتر، نان و غذا، کلاه، شال، تسبیح و ... از گوشه و کنار میدان جمع شد و همه روی پرچم جای گرفت. مادری تمام لباس های خونی و پاره را بو می کشید، اثری از جگر گوشه اش  نمی یافت، تلفنش هم خاموش بود، حاضران او را دلداری می دادند ولی خودشان خون می گریستند. مادر کمی تامل می کرد و دوباره شروع به جستجو و بو کشیدن لباس ها می کرد. برای بار سوم هم شروع کرد که تلفنش زنگ خورد، چند لحظه بعد یکی فریاد زد: به صورتش آب بزنید!


جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۵

التماس تفکر! شعری از رازق فانی


خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها 
(رازق فانی)



----------------------------------------
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
چه شادیها خورد بر هم چه چه بازیها شود رسوا


یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی
یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغا


چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا


چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیا


عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا


شبی در کنج تنهائی میان گریه خوابم برد
به بزم قدسیان رفتم ولی در عالم رؤیا


درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص) همچو خورشیدی نشسته اندران بالا


روان انبیاء با او، علی شیر خدا با او
تمام اولیاء با او همه پاک و همه والا


ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسمل
کَشیدم ناله ای از دل زدم فریاد واویلا


که ای فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد
دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنیا


زند غم بردلم نشتر ندارم صبر تا محشر
بگو با عادل داور بگو با خالق یکتا


چسان بینم که نمرودی بسوزاند خلیلی را
چسان بینم که فرعونی بپوشاند ید بیضا


چسان بینم که نامردی چراغ انجمن باشد
چسان بینم جوانمردی بماند بیکس و تنها


چسان بینم بد اندیشی کند تقلید درویشان
چسان بینم که ابلیسی بپوشد خرقه ی تقوا


چسان بینم که شهبازی بدام عنکبوت افتد
چسان بینم که خفاشی کند خورشید را اغوا


چسان بینم که ناپاکی فریبد پاکبازان را
چسان بینم که انسانی بخواند خوک را مولا


غریب و خانه ویرانم فدایت این تن و جانم
مبادا نقد ایمانم رود از کف در ین سودا


چه شد تاثیر قرآنی چه شد رسم مسلمانی
کجا شد سوره ی یاسین کجا شد آیه ی طه؟


به شکوه چون لبم واشد حکیم غزنه پیدا شد
بگفتا بسته کن دیگر دهان از شکوه ی بیجا


عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا


به این آلوده دامانی به این آشفته سامانی
مزن لاف مسلمانی مکن بیهوده این دعوا


مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد
مسلمان خون مسلم را نریزد در شب یلدا


برو خود را مسلمان کن پس فکر قرآن کن
سفر در کشور جان کن که بینی جلوه ی معنا


سنایی رفت و پنهان شد مرا رویا پریشان شد
خیال از اوج پایان شد فرو افتادم از بالا


نه محفل بود، نی یاران نه غمخوار گنهکاران
زابر دیده ام باران، فروبارید بی پروا


اطاقم نیمه روشن بود کتانی چند با من بود
گشودم گنج حافظ را که یابم گوهر یکتا


یقینم شد که حالم را لسان الغیب میداند
که در تفسیر احوالم بگفت آن شاعر دانا
***
الا یا ایها الساقی ادرکا ساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکساران ساحل ها


بگفتا حافظ اکنون کمی از حال میهن گوی
که ما در گوشهء غربت ازو دوریم منزل ها


بگفتا خامه خون گرید گر آن احوال بنویسم
به توفان مانده کشتی ها به آتش رفته حاصلها


ز تیغ نامسلمانان ز سنگِ نا جوانمردان
فتاده هر طرف سرها شکسته هر طرف دلها


بگفتم چون کند مردم، بگفتا خود نمیدانی؟
جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۳

نوشته های روی دیوار 7

ای کسانی که بر کوس "جهاد" می زنید؛ مولودش "امپریالیسم" شده است.
من: کاکا کجا میری؟
پیر مرد روشندل (نابینا): کوته سنگی.
- بیا اینی موتر میره کوته سنگی...
وقتی دستش به بدنه و شاسی تاکسی خورد گفت: این موتر برای فیودال ها و امپریالیست هاست...
خود را سریع عقب راند.
-کاکا شما جهاد کردید که سوسیالیست ها برود(با خنده)
- مه جهاد نکدم و هر کسی کده اله دست امپریالیست ها شده.
در ادامه گفت: میفامی بیادر! جهاد نبود پول امریکایی بود شعارهای اسلامی و حالی جای ره برای امریکایی امپریالیست و دهها کشور هم پیمانش باز کده. انیطو گپاست.
- بیا قاری صاحب انی موتر میره کوته سنگی.
- خیر بنگری بچیم.

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

نوشته های روی دیوار 6




من آدمی را خواهم کشت!
ای مردم!!
به آن کسی که در بدل پول آدم می کشد، حق بدهید!
من در بدل پول بیش از شانزده سال عمرم را کشتم و توجیهی هم ندارم که برای آگاهی و دانش بوده است. من این آدم را چنان به صورت تدریجی و با چاقوی نابرابری روزگار خواهم کشت؛ که هیچ کس قاتلم نخواند.
من آدمی را خواهم کشت؛ اما تدریجی.